تبليغاتX
من و دوستام
بعد یه تاخیر طولانی
سلام به همه ي دوستاي خوبم.....

دلم واسه اينكه بيام و تو اين صفحه با شما حرف بزنم يه ذره شده بود... خوب حالتون چطوره؟ حال منم

بد نيست اگه اين كنكور بزاره.راستي  بهتون گفته بودم كه شدم پشت كنكوري به قول يارو گفتني آدو تو

آفتابه اب بخوره جلو همه ضايع بشه ولي كنكوري نشه .... منم كنكور مزخرف ۸۷ شدم ۱۱ هزار شبانه

هم قبول شدم ولي نتونستم از رشته اي كه مي خواستم بگذرم اينطوري شد كه شدم پشت كنكوري

هرچند اسي و سوسن و موشي ( سعيده- زهرا- فهيمه) بهم گفتن خاك تو سرت برو نرفتم .به قول يارو

گفتني آدم تو آفتابه آب بوخوره- جلو همه ضايع بشه اما پشت كنكوري نشه كه من شدم.خب ديگه...

راستي من امسال دارم واسه كنكور تجربي مي خونم البته دانشگاه آزاد اونم از نوع پزشكي ( نمي دونم

چي شد بابام وضعش خوب شد گفت آزاد پزشكي بده( هر چي گفتم  خرجش زياده كم كم ترمي ۲ تا ۳

پات ميفته گفت تو اگه مي توني قبول شو من مي خوام پول بدم مي دم.... منم  از شما چه پنهون

عاشق پول خرج كردنم اينطوري شد كه شدم داوطلب كنكور ازاد پزشكي. مشكلم زيست بود كه اونم با

كلاسهاي زيست دكتر جلاجور حل شد عجب استاد باحالي بود يادش بخير.

خب الانم اومدم كتابخونه كتاب بگيرم به سرم زد يه سرم به شماها بزنم ...

كنكورم رو كه دادم سيستممو درست مي كنم ميام تند تند آپ مي كنم. نزديك ۱ سال كه داره خاك مي

خوره.به قول يكي از دوستام تا مي گم درستش ميكنم ميگه حتما تو يه سال ميگي درستش مي كنم.

به هر حال بالاخره درستش مي كنم

يادتون نره واسم دعا كنيد. مرسي دستتون درد نكنه

من برم ديگه باباي ( همون خداحافظ خودمون)

نوشته شده توسط رویا در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 ساعت 16:26 | لینک ثابت |

ماه محرم دوباره اومد
سلام من بعد از يه مدت طولاني برگشتم خيلي وقته به وبم سر نزدم دلم

براش تنگ شده بود همچنين براي دوستاي خوبم که خودشون بهتر مي

دونن کين  خيلي سرم شلوغ شده هر چه بيشتر دارم به کنکور نزديک مي

شم سرم شلوغ تر مي شه مخصوصاً الان که دارم امتحانات ترم اول پيش

دانشگاهي رو مي دم تا حالا که خوب بوده خدا رو شکر 2 تا ديگه بيشتر

نمونده اونم بدم راحت بشم.


خيلي حرفا دارم که بزنم ولي چون تو روزاي اول ماه محرم هستيم دوست

دارم از محرم بگم مخصوصاً که چند روز ديگه دارم واسه عاشورا و تاسوا مي

رم بوشهر وااااي خيلي خوبه  از نظر من قشنگ ترين و بهترين مراسم

عزاداري تو جنوب کشور.....من هر سال مي رم بوشهر بوشهريا سينه زني

سنتي دارن حلقه مي گيرن نوحه خونم براشون دشتي مي خونه اونام

سينه مي زنن البته فقط آقايون حلقه مي گيرن خانما بيشتر سرپا و يا

نشسته تماشاچي هستند و در همون حالم سينه مي زنن . هر شب

مراسن سنجد دمام ( اگه املاش درست باشه) دارن من شنيدم که

فلسفش ايتنه که طبل به معني صداي پاي اسبا و سنجد به معني صداي

ضربه هاي شمشير و اون شيپوري که مي زنن صداي شيهه ي اسباست....

فکر کنم قشنگ ترين مراسم شون همين باشه که من شخصاً عاشقشم

البته تو اين شيرازم گاهي هست ولي هيچ جا مثل بوشهر نمي شه گاهي

مي شد که سه دسته با هم همزمان مي زدن حدودا 9 تا 10 تا طبل بود اون

موقع ......


ماه محرم با اينکه ماه عزاست ولي شيرينه حتي همون گريه هاش هم

ارزش داره خيليا تو همين ماه حاجتاشونو مي گيرن .... يادمه چند سال پيش

رفتم بوشهر ، ماه محرم بود خيلي دوست داشتم يه نفر رو ببينم ولي موفق

نشدم شب عاشورا يعني همون شب شام غريبان مجبور شديم برگرديم

شيراز من خيلي ناراحت بودم چون با ذوق رفته بودم دوست داشتم حداقل

فقط توي مراسم شام غريبان شرکت کنم تازه مراسم تعزيه ي بوشهرم که

ديدنيه و من هر سال مي ديدم اون سال نتونستم ببينم. عصر که داشتيم بر

مي گشتيم خيلي از بوشهر فاصله گرفته بوديم همه ناراحت بوديم که داريم

بر مي گرديم داشتم توي دلم با امام حسين حرف مي زدم شايد خيلي بچه

گونه ولي .... داشتم مي گفتتم: من فقط به عشق اينکه بيام اينا و اون

طوري که دلم مي خواد عزاداري کن اومدم ولي چرا اتينطوري شد من که

اين همه راه اوده بودم چرا نشد که چند ساعت بيشتر بمونم .... خودت کاري

کن برگرديم مي دونم بايد برم مي دونم  شايد حکمتي تو رفتنم باشه ولي

خيلي دوست داشتم بمونم کاش واسه بابام کاري پيش نمي يومد که

بخوايم بريم....


نمي دونم هنوز خودمم باورم نمي شه چطوري شد....


هنوز حرفم تموم نشده بود که يه صداي وحشتناکي توي ماشين پيچيد بابا

ماشينو نگه داشت و از ماشين پياده شدين ديديم چرخ ماشين پنچر شوده

مجبور شديم چرخ رو باز کنيم لاستيک بيروني چرخ هيچيش نبود ولي اون

لاستيک داخلي به اندازه ي يه کف دست پاره شده بود هيچ کس نمي

دونست چرا اينطوري شد يهو چون هيچي توي راه نبود قبل از حرکتم بابا

همه چيزم چک کرده بود .... ولي من مي دونستم واي اون  لحظه چقدر

قربون صدقه ي امام حسين رفتم چقدر خدا رو شکر کردم ( خيلي بچه گونه)

بابا اومد چرخ توي صندوق عقب ماشينو بزاره ديد اونم طوري نيست که بشه

راه پر پيچ و خم شيرازو باهاش رفت مجبور شديم برگرديم  .... برگشتيم توي

راه بابا گفت هر طور شده يه لاستيک پيدا مي کنم و امشب حرکت مي کنيم

ولي هيچ مغازه اي بز نبود  بابا گفت مي ريم از آشناهاي خانوادگي (که توي

بوشهر داشتيم) مي گيريم بعد بهشون بر مي گردونم رفتيم  در خونه ي

آشناها ولي هيچ کس نبود همه رفته بودن تعزيه ما هم رفتيم بابا خواست

همونجا عوض کنه ولي نشد ..... همه چيز دست به دست هم داد تا ما اون

روزم اونجا بمونيم من تعزيه رو ديدم توي مراسم شام غريبان هم شرکت

کردم اون کسي رو هم که توي يه هفته اي که اونجا بودم و منتظر ديدنش

بودم و نديدمش هم همون شب ديدم.


هيچ وقت اينو فراموش نمي کنم که امام حسين چطوري ما رو برگردوند و

منو به اونچه مي خواستم رسوند..... حالام دوباره چند روز ديگه دارم مي رم

بوشهر ديگه طاقتم داره تموم مي شه خودش کمکم کنه طاقت بيارم دارم

ديوونه مي شم تازه امسال دوباره بعد از شش سال مي خوام برم

مسجد ...ديگه چيزي ندارم بگم فکر کنم زيادي حرف زدم فعلا...

 

نوشته شده توسط رویا در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 1:16 | لینک ثابت |

روز یکشنیه

روز يکشنبه هفته پيش حسابي خنديدم  ساعت اول ادبيات ساعت دوم شيمي ساعت سوم گسسته:

 ساعت اول ادبيات داشتيم ( هموني که روز اول منو از کلاس انداخت بيرون) رسيدم تو کلاس چند تا مشت محکم زدم تو در همه با عصبانيت برگشتن طرفن ابرو انداختم بالا و گفتم:

- سلام به همه

- يکي از دوستام کاظم ( .... کاظمي  بهش مي گيم کاظم)  گفت : بازم اين

کولي اومد اود بشينم ديدم صندليا بهم ريختست با صرو صداي قشنگ

صندلي گذاشتم و نشستم وقتي نشستم ديدم بچه ها دستاشونو از رو

گوشاشون برداشتن.

وسايلم رو گذاشتم رو صندلي و رفتم کنار پنجره يه دفعه چشم خورد ب

صندلي دبير ديدم اين قسمت نشيمنش کلاً بلند شده و همينطوري ول

گذاشتنش رو صندلي برش داشتم و گفتم:

چرا جاي دبيرا راحت باشه زير پاي من خشک برش داشتم و گذاشتم رو

صندلي خودم و روش نشستم يکي از بچه ها اومد و گفت

ايول چه جاي راحتي و بچه ها يکي يکي اومدن امتحانش کردن..... منم رفتم

و اداي دبير شيميمونو ( خييييييييييييييييييليييييييييييي ريلکس) در آورم و مي

گفتم:


- فکر کنين بره رو تخته بنويسه و بعد عقب عقب بياد بخواد بشينه ( عادتشه)

بيفته تو چاله گير کنه

بعدشم پامو گذاشتم دو لبه صندلي رفتم تو پنجره کاظمم اومد پيشم ايستاد

و باهم بچه هاي دبيرستان بغلي رو مسخره مي کرديم که يدفه ديدم

دبيرمون روبرومون ايستاده  آروم زدم به پهلوي کاظم و آروم اومديم پايين و

نشستيم سر جامون دبيرمون اومد بشينه ديد نشيمن صندلي نيست گفت:


- واي اين چرا اين طوريه؟


نذاشت کسي چيزي بگه و از کلاس رفت بيرون منم به خاطري که سه شو

بگيرم گذاشتمش سر جاش دبيرمون رفت مسئول تدارکات مدرسه رو آورد و

گفت: ( با عصبانيت)


- اين چه وضشه؟ چرا اين صندلي اينطوريه مثلاض ما مي خوايم رو صندلي

بشينيم نمي تونيم که 8 ساعت سر پا بأيستيم که ... اين چه وضعشه؟

( حالا نگاهم نمي کرد به صندلي)


يه د فعه مسئوله گفت: اين که چيزيش نيست به خوبي چشه؟


دبيرمون نگاه کرد و حسااااااااااااااااااابي ضايع شد و با لکنت گفت:


- واي اين چرا اينطوري شد به خدا اين اينطوري نبود


همه بهش خنديدن و مسئول تدارکاتم خنديد و رفت . دبيرمون اومد تو کلاس

گفت: بگيد کار کي بود ....


اولش کسي چيزي نگفت ولي بعدش من بلند شدم و گفتم:


- کار من بود ( خيلي مي ترسيدم ولي خيلي ريلکس گفتم)


- چرا اين کار و کردي؟ خيلي کار زشتي بود ( خداييش راست ميگفت آخه

حسابي ضايع شد)


- تلافي اوني که روز اول مهر ساعات اول از کلاس انداختينم بيرون


-  يعني الان ديگه جنگ تموم


- آره

- حيف از بچه هاي کانوني وگرنه اين ترم مي انداختمت


( از بچه هاي کانون  نويسندگان بودم و شانس آوردم که جلسه ي قبل بهش

گفته بودم عضو کانون نويسندگان هستم آخه خودشم يه مدت اونجا مي

رفته) خلاصه ساعت او به خير گذشت.

ساعت دوم شيمي داشتيم يکي از بچه ها يه صداي جوجو داشت بلوتوث

کرد واسه ماها همين رسيديم وسط ساعت يکي از بچه ها صداشو در آورد

دبيرمون ايستاد و گفت:

- صداي جوجه مياد شمام مي شنوين؟

همه گفتن نه صدا نمي ياد اومد ببينه از کدوم طرفه ، رفت طرف اوني که

گذاشته بود اون خاموش کرد يکي ديگه روشن کرد رفت طرف اون اونم

خاموش کرد يکي .... بيچاره مونده بود صدا از کجا داره مياد بيچاره مي رفت

اون سر کلاس بچه از اين ور روشن مي کردن مي اومد طرف اينا دوباره از يه

طرف ديگه روشن مي شد مي گفت:

 شما نمي شنوين؟

مام مي گفتيم : نههههههههههههههه

ديد نمي تونه پيداش کنه شروع کردن به درس ولي تا آخر کلاس مي گفت

ولي صدا جوجه ميادا و مام مي خنديديم.

ساعت سوم گسسته داشتيم کلاس گسسته خودش همينطوري رو آبه

هيچ کاريم نکنيم کر کر مي خنديم واي به حال روزي که بخوايم اذيت کنيم

اون روزم کار خاصي نکرديم ولي دبيرمون اومد هفده تا خاصيت گفت يکيشو

اثبات کرد گفت بقيشو يکي

يکي اثبات کنيد بيايد پاي تخته بنويسيد. گفتم:

- خانم ما نمي يايم خودتون اثبات کنيد

گفت: چرا؟ گفتم: فکرمون نمي ياد

هر کاري کرد هيچ کس بلند نشد يکي از همکلاسيام مي گفت:

- خانم مگه خودتون بلد نيستيد که مي خوايد ما اثبات کنيم

دبيره خودشو کشت هيچ کس از جاش بلند نشد البته خدايي تو اثباتا ما مي

گفتيم اون روي تخته مي نوشت ( آخه خيلي الکي و آسون بوود) ولي وقتي

تموم شد دبيرمون گفت:

- بچه هاي اون کلاس اگر بلد بودن يا نبودن حداقل بلند شدن اومدن پاي تخته

ولي شما ديگه خيلي نوبرشين يکي تون از جاتون تکون نخورديد....

خلاصه کلي اون روز خنديديم جاي همتون خالي....

نوشته شده توسط رویا در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 2:22 | لینک ثابت |

پارک آزادی اولین جایی بود که چهارتایی رفتیم

وااااااااي نمي دونيد اولين روزي که چهار تايي با هم رفتيم بيرون چقدر

خوش گذشت.... هنوز که هنوزه يادش مي کنيم و مي خنديم که با اينکه

با هم دوست بوديم چقدر از هم رو مي گرفتيم.ظهر وقتي از مدرسه

تعطيل شديم طبق معمول هميشه چهارتايي رفتيم خونه ي دوقلوها البته

اولش رفتيم ترشي فروشي و ترشي خريديم بعدم رفتم و کاهو خريديم و

اونوقت رفتيم خونه و يه پتويي زير درخت انگور انداختيم و نشستيم ترشي با

کاهو خورديم....( هووووووووووووووووووم نمي دونيد چقدر چسبيد)

وقتي ترشي ها و کاهو ها تموم شد به درخت انگور که هنوز کال بود

( غوره) آويزون شديم و قشنگ آباد شديم دلدردي گرفتيم که نگو ، مثل

مرده ها افتاديم حوصلمون سر رفت گفتيم چکار کنيم چکار نکنيم و

اينا ...  هيچ کاري نبود که انجام بديم بالاخره برنامه ريختيم فردا بريم پارک

شهر ( پارک آزادي) و بعدشم من و زهرا رفتيم خونه، فردا شد و ما لباس

پوشيديم و رفتيم ..... تو اتوبوس من و سعيده بلند بلند حرف مي زديم

فهيمه مي خنديد و زهرا حرص مي خورد ( آخه خيلي مبادي آداب بود

- البته اون موقع ها ولي بعدش کمال همنشيني درش اثر کرد) خلاصه

زهرا حرص خورد و ما رو نيشگون گرفت تا رسيديم، هنوز نرسيده بوديم به

محوطه ي پارک رفتيم سراغ  تنقلات و جيبامونو تيغ زديم ( فقط 400 نگه

داشتيم که باهاش برگرديم خونه- اونم با اتوبوس)  يه تپه بود که از بقيه

ي تپه ها بلند تر بود رفتيم قله ي تپه نشستيم و شروع کرديم تنقلات

خوردن ( البته بعد از کلي گشتن و اين ور و اون ور رفتن اون جا رو پيدا

کرديم بعدشم معروف شد به قله ي آزادي) خلاسه سر قله ي آزادي يه

سوراخ بود ما هم مي خورديم و مي ريختيم تو سوراخ وقتي سوراخه پر شد

دراز کشيديم و ريختيم دورمون ( اينجا فهيمه و زهرا حرص مي خوردن و

من و سعيده تنقلات ) بازم مثل هميشه اونقدر خورديم تا دلدرد گرفتيم

وقتي يه خورده استراحت کرديم رفتيم تو پارک دور بزنيم يه خورده که رفتيم

جلو ديديم يه گروه از برادران دارن واليبال بازي مي کنن همين ما اومديم رد

شيم توپشون خورد وسط فرق سر من ، منم آخ و داد و اينا راه انداختم

 و بعد کلي ادا اطفار توپشونو برداشتيم و رفتيم جلو تر ايستاديم بازي کردن

بيچاره هر کاري کردن بهشون نداديم ولي  زياد بازي نکرديم يعني زهرا

نذاشت ( اي اون موقع من و سعيده از دستش حرص مي خورديم) توپ

رو بهشون داديم و رفتيم جلوتر يه نيمچه آبشار کوچولو تو پارک بود از کنارش

که ردشديم گفتم:


- بچه ها هستيد بريم بالا؟


زهرا گفت:


- خودت باشي ميري؟


گفتم: معلومه که مي رم


گفت: هر کي نره


گفتم: باشه هر کي نره

کوله پشتيمو دادم سعيده و رفتم بالا خيس خيس شدم تا رسيدم بالاي

بالاش من که رفتم بهشون گفتم: بچه حال داره نمي يايد؟سعيده کيفارو

گذاشت و اومد بعدش فهيمه وقتي زهرا ديد هر سه تايي رفتيم اونم اومد

ولي چشتون روز بد نبينه زهرا هنوز نرسيده بود که يکي از مسئولاي پارک

با جارو افتاد دنبالمون به خدا شانس آورديم چيزيمون نشد چهار تايي با کله

افتاديم پايي و فقط وقت کرديم کيفامونو برداريم و فلنگ و ببنديم  از

دستش که راحت شدیم همينطوري تو پارک ول گشتيم و خنديديم ( اگه

بگم اون موقع زهرا حاظر بود سر به تنم نباشه راست گفتم) ديگه هوا

تاريک شده بود که راه افتاديم اومديم خونه ساعت تقريباً 9:30 بود که

رسيديم . با اينکه زهرا خيلي غرغر کرد ولي خيلي خوش گذشت، از اون

روز به بعد پاتوق ما شد پارک آزادي و قله ي آزادي اتفاقاً چند روز پيش که

داشتم مي رفتم مدرسه ( آخه از تو پارک رد مي شم) ديدم سه تا از برادرا

نشستن سر قله ي آزادي و دارن گيتار مي زنن  و مي خونن ياد کاراي

خودمون افتادم خيلي خوب بود اون روزا.

 

راستی باید خیلی خیلی تشکر کنم از دوستایی که هیچ وقت منو تنها نمی

زارن البته خودشون می دونن کیا هستم به خاطر همین من اسم نمی برم

ولی خیلی خیلی ممنونم از همشون.

 

نوشته شده توسط رویا در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 2:45 | لینک ثابت |

شب احیا و مسخره بازی های سعیده
ديشب احيا بود...... شب آخر .....

من تقريباً شش سالي مي شد که پامو تو مسجد نذاشته بودم ولي

ديشب رو به خاطر يکي از دوستام که از من خواسته بود که مسجد برم

رفتم .... اول اينکه ازش خيلي ممنونم چون حس مي کنم خيلي از خداي

خودم دور شده بودم ديشب حسابي خودم و خالي کردم...... ديروز عصر

دوستم زهرا اومد پيشم بهم سر بزنه بهش گفتم امشبم مي ريد احيا گفت

آراه گفتم منم مي خوم امشب بيام و قرار شد بهم خبر بده کي مي ره

همون موقع به سعيده و فهيمه زنگ زدم و گفتم ما مي خوايم بريم شمام

مياييد؟ گفت ما امشب مي خوايم بريم يه جاي ديگه شما با ما بياييد ولي

خب نمي شد........... آخر شب سعيده دوباره زنگ زد و گفت که برنامشون

کنسل شده و با ما ميان.

ساعت 11 نشده بود که زهرا زنگ زد و گفت ده دقيقه ديگه حرکت مي

کنيم و مياييم دنبالت وقتي خواستيم حر کت کنيم زنگ مي زنم ولي ديگه

زنگ نزد و همينطوري اومدن و منم هنوز آماده نبودم . همين که قطع کردم

سعيده و فهيمه اومدن و بعدشم زهرا و خواهرش و دختر خالش اومدن ...

سلام نکرده خواهر زهرا گفت:

- ببين معطلمون کردي

گفتم: مي خواستيد زنگ بزنيد خودتون زنگ نزديد

- تو بايد آماده مي شدي

- من منتظر بودم زهرا زنگ بزنه بعد لباس بپوشم

 

خلاصه حسابي با هم کل کل کردي ( البته به شوخي) بقيه هم مي

خنديدن داشتيم مخنديديم که رفتيم تو مسجد همون اولش همه نگامون

کردن که داريم مي خنديم آخه شب احيا بود ?.....وقتي خواستيم بشينيم

چادرامونو از تو ساک بيرون آورديمو پوشيديم مال هر چهارتامون سفيد بود

خنديدم و گفتم:


- بچه ها ما اومديم عروسي يا احيا

 

دوباره خنديديم .( خدا رو شکر با صداي آرومم که حرف نمي زديم... بلند

بلند  صدامون تا هفت کوچه پايين تر مي رفت) شروع کردن دعاي جوشن

کبير و خوندن من خيلي دلم پر بود خيلي گريه کردم ولي اين سعيده نامرد

کرکر به من مي خنديد تو اوج گريه پس گردني قشنگي بهش زدم ديگه

نتونست خودشو بگيره پوکيد و غش کرد از خنده..........دعا تموم شد گفتن

5 دقيقه استراحت و ما هم شرو کرديم به خوردن به خدا وضمون از سوپري

سر کوچمون بهتر بود.... يه دفعه سعيده گفت:

- اِ بچه ها نگا دروازه بان تيم سوپر ليک هندبال

گفتم: حالا چکارش کنم


سعيده ديوونه اينقدر نگاش کرد که طرف از رو رفت و بلند شد نشست يه

جاي ديگه ما هم غش غش مي خنديديم.... پيرزنا به جاي دعا کردن از خدا

مي خواستن ما خفه شيم  . مسجد و به گند کشيده بوديم اداعاي

همديگرو در مي ياورديم و الکي الکي مي خنديديم سعيده هم که داشت

ادا در مي ياورد. شروع کردن به نماز خوندن من و فهيمه وضو نداشتيم هوا

هم سرد بود حوصله ي وضو گرفتن نداشتيم نماز نخونديم.... نشسته بوديم

حرف مي زديم و سعيده تو نماز قه قه مي زد آخرش نمازشو شکوند و

دوباره خوند .... خلاصه تمام مسجد به ماها چپ چپ نگاه مي کردن....

ساعت 2:30 دقيقه بود که من گفتم مي خوام برم خونه و سعيده و فهيمه

هم همراهم اومدن ولي زهرا گفت مي مونه با خواهرش و دختر خالش بياد

وقتي داشتيم مي اومديم بيرون همه داشتن مي گفتم خداروشکر رفتن ....

خلاصه يه شبم که ما رفتيم آدم شيم رفقاي ناباب نذاشتن ... من مي دونم

آخرشم ماها آدم نمي شيم......... تا بعد فعلاً خداحافظ همتون

راستی اگر خبرتون نکردم  ببخشید آخه سرعتم الان افتضاحه اعصابمو خورد

کرده

نوشته شده توسط رویا در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 12:19 | لینک ثابت |

اول مهر 86 و پیش دانشگاهی
سلام من دوباره آپیدم.....

امروز یک مهر ۸۶ من امسال رفتم پیش دانشگاهی و..... امروز اول مدرسه

ها بود اولش که رفتم که غریب بودم غریب کش شدم همون اول صبحی

۳ نفر پامو لگد کردن نفر سوم گفت وای ببخشید گفتم عیبی نداره همیشه

گفتن تا سه نشه بازی نشه

بعد از کلی سخن رانی که خدایی یکی گوش نداد چی گفتن رفتیم سر

کلاس ساعت اول ادبیات داشتیم دبیره که اومد داخل بلد شدیم سلام کرد

و ما هم جوابش دادیم یه دفعه پرو برگشت بهم گفت :

 

- عزیزم سلام سلامتی میاره

منم که سلام کرده بودم یه خورده ناراحت شدم البته ناراحت که نه ولی

خب جلوی بچه ها ضایع شدم این خودش از صد تا فحش بدتر بود منم نه

گذاشتم نه برداشتم گفتم:

- آره خانم سلام سلامتی میاره سلامتی نشاط می یاره نشاط شادی میاره

شادی زندگی می یاره زندگی زن میاره زن بچه میاره بچه دردسر میاره و

دردسرم بدبختی پس همون بهتر که سلام نکنیم

دبیره هم در کمال احترام پا شد در رو باز کرد و گفت بفرمایید بیرون هر

وقت بدبختی هاتون تموم شد تشریف بیارید منم رفتم.

توی راه و مدیر مدرسه رو دیدم ( خوداییش عین این مشنگا می مونه)

گفت:

-چرا بیرونی دخترم

وقتی بهش گفتم از کلاس بیرونم کردن و بهش گفتم که چرا مثل خوشحالا

خندید و گفت :

- هااااااااااااا راست می گییییی؟

بعد هم با هم رفتیم بالا برگشت به دبیر ادبیات گفت:

- بیچاره که چیزی نگفته و ............

و خلاصه بعد از کلی حرف و اینا رامون دادن سر کلاس.

ساعت دوم گسسته داشتیم دبیرمون از اونایی که می شه قشنگ سر

کارش گذاشت من هم کم نیاوردم و یه خورده بچه ها رو خندوندیم و اونم

حسابی حال کرد. خدا رو شکر ساعت دوم اتفاق خاتصی نیوفتاد فقط من

مثالایی رو که می زد من نمی نوشتم همش منو می برد پای تخته.

ساعت سوم شیمی داشتیم دبیر شیمی نکاتی رو از سالهای گذشته که

امسال لازم بود گفت و گفت من جلسه ی آینده کوییز می گیرم به برنامه

کلاسی نگاه کردم  دیدم فردا شیمی داریم گفتم:

- خانم فلانی شما امروز درس دادین فردا هم امتحان می گیرید حتماْ پس

فردا هم کارنامه می دید

خندید چیزی نگفت.

راستی دبیر ادبیاتمون برای تا آخر سال امتحان تعیین کرد ( چه بدبختییه -

مشنگ فکر کرده خیلی پر- البته شاید باشه خدا عالمه)

ساعت دوم بودیم سر کلاس گسسته که معاون ریاضی ها اومد توی کلاس

گفت شیطوناش پا شن نماینده کلاس شن من مثل بچه خوبا نشستم و

چند نفری بلند شدن به بقیه گفت بشینید و منو بلند کرد و گفت :

- تو نماینده

- چرا من - شیطون تر از همه خودتی - من ...؟! من غلط بکنم شیطون باشم

- نه من آدم شناسم

دیدم داره الکی الکی یه چیزی می گه ( بابا من اگه نماینده می شدم که

دیگه نمی تونستم خودم باشم) گفتم:

- من آبم با شما مدیر و معاونا تو یه جوب نمی ره

خلاصه هر کاری کرد من زیر بار نرفتم اونم دو نفر دیگه رو انتخاب کرد بعد

فهمیدیم که ای بابا اونا دانش آموزای یه کلاس دیگن وقتی از کلاس رفتن

بیرون گفتم :

- ایول بچها نماینده بی نماینده- این یعنی شما آزاد

( این وسط دیر گسسته حال می کرد)

خلاصه مطلب اینکه الانم هره تازه از مدرسه برگشتم الانم تو کافی نتم دارم

می رم خونه .... چون وقت ندارم نمی تونم به کسی خبر بدم آپ کردم دیگه

به بزرگی خودتون ببخشید بای تا آپ بعدی

نوشته شده توسط رویا در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 13:38 | لینک ثابت |

امتحان تغذیه
چند روز قبل از اينکه امتحان تغذيه برگذار بشه ( آخه امتحان سراسري بود

بين بچه هاي سال اولي) خانم عزيزي ( مشاور مدرسه) بهم گفت سوالات

رو الف و ب کنم و کليد تست ها هم بهم داد، منم سوالارو الف و ب کردم

و براي گروه ب هم کليد درست کردم و همه رو دادم دست خانم عزيزي

ولي از کليدا يه رو نوشت برداشتم چون هيچي نخونده بودم تو طول سال

هم قربونش برم لاي يان کتابو باز نکرده بودم..........................................

روز امتحان.......

کليد الف رو من برداشتم و ب رو دادم سعيده ولي از قضا گروه ب افتاد به

من حالا من اين سر کلاس سعيده هم انداختن اون سر کلاس ...... گريم

گرفته بود سعيده هم هي بر مي گشت به من نگاه مي کردکه چه کنم،

ديدم چاره اي نداريم کليد رو دست به دست کرديم و جابه جاشون کرديم

ولي وقتي نگاه کردم ديدم اين مشاور نامرد تو فلاپي جوابارو جابه جا کرده ،

موندم خودکارو گذاشتم و به سؤالا زل زدم ولي بالاخره  الکي شروع کردم

به زدن تستا حالا منم هيچي نخوندم سعيده ديد من دارم مي زنم شروع

کرد حالا من تموم کرده بودم و کلاس يه خورده به هم ريخته بود هيچ کس

نخونده بود همه داشتن زور مي زدن که تقلبي کنن منم کم نياوردم و توي

 برگ سؤالات تست زدم و دادم به پشتيم و برگشو گرفتم اون زد و داد به

بغليش و ..........واسه تمام بچه هاي کلاس  تقلبي رسوندم .... حالا

مال خودمم همش اشتباه ??? بچه هاي 1/3 ( بچه هاي کلاس خودمونو

مي گم آخه 1/3 بوديم)


که به فس فسو ها معروف بودن دقيقاً 4 ساعت سر جلسه امتحان بوديم و

تقلبي مي رسونديم دبيرمونم که فکر مي کرد ماها بچه مثبت کاريمونم

نداشت فقط يه سوتي دادم ... رديف بغلي جز دشمنا بودن فکر مي کردن

من نامردي مي کنم هي داشتن سوتي مي دادن ديدن فايده نداره بهم

اشاره کردن که ماهم مي خوايم از اون طرفم چندتا مي گفتن برسون قاطي

کردم بلند گفتم " چتونه صبر کنيد الان مي دم" دبيره فهميد ولي بچه ها

زرنگي کردن سروتهشو هم آوردن نفهميد. خلاصه امتحان تموم شد و دبير

زيست اومد جواباي صحيح رو بگه يکي يکي سؤالات رو مي خوند و مي

گفت کي درست زده از 100 تا تست من فقط 4 تا شو درست زده بودم

ولي سه شو گرفتيم همه رو مي گفتيم ما...ما ... بعدش بلند مي شديم و 

مثل خوشحالا محکم دست مي داديم . میخوستیم لو نریم، ولی

خدایی دل تو دلمون نبود که آخرش چي مي شه فقط شانس آورديم يزداني

( دبير زيست) گفت کليد هم خودت درس کن منم نامردي نکردم و کليد رو

اونطوري که خودم تست زده بودم درست کردم و بهش دادم . وقتي برگه

ها تصحيح شد همه ي کلاس بالاي 80بودن وليکلاساي ديگه بيچاره ها

همه زير 30 بودن ..... تازه يزداني ( چون

فقط دبير ما بود) اعلام کرد که چون بچه هاي من بودن اينقدر خوب گرفتن

بيچاره نمي دونست از همه تنبل تر خودمونيم.

حالا وقتي به اون روز فکر مي کنم مي بينم خيلي نامردي کردم ولي خب

ديگه نوجوونيه و هزار اشتباه....

از دست خودم عصبانیم

خدا کنه بچه ها ببخشنم

ان گلم تقدیم به تموم بچه هایی که اون روز امتحان دادن

نوشته شده توسط رویا در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 15:2 | لینک ثابت |

بالاخره با هم دوست شدیم
من از مسافرت برگشتم مسافرت خوش گذشت جاتونم ................... بود

17 شهريورم تولدم بود تولدم مبارک من الان رفتم تو 18 سال ........

حالا ادامه خاطراتمون:

ما که از مرجان جدا شديم اون با سعيده و فهيمه دوست شد و تقريباً

دوستاي صميمي بودن. تو همين گير و دار قرار شد بچه هاي خوب کلاسا

رو ببرن اردو من که مي دونستم جزوشونم ( آخه من به جاي درس خوندن

تمام کاراي کاميوتري مدرسه رو انجام مي دادم و مدير و معاون و دبير

پرورشي و .... پارتيهام بودن) خلاصه سر کلاس رياضي بوديم که معاون

مدرسه اومد و اسامي رو خوند - گاهي اوقات اصلاً نمي شه حدس زد چه

اتفاقاتي مي خواد بيفته - اسم شش نفر از بچه ها رو خوندن چهار تا از اونا

ماها بوديم يعني من و زهرا و سعيده و فهيمه. وااااااااااااااااااااي بعد از رفتن

خانم کارپرور چي شد خدا مي دونه کلاس منفجر شد آخه پر شرو شوراي

کلاس رو به عنوان بچه خوبا انتخاب کرده بودن ولي خب ديگه . از اونجايي

که من و زهرا توي راه مدرسه با هم بوديم قرار شد با هم باشيم و چون

سعيده و فهيمه هم با زهرا توي يه گروه بودن اونم اومدن با ما و اين اولين

جرقه ي دوستيمون بود ( البته تا جايي که يادم مي ياد) رفتيم اردو. و توي

اردو حسابي حاليديم. بعد از يه مدت بين سعيئه و فهيمه و مرجان شکر اب

شد، خيلي روز بدب بود آخه مرجان نامردي کرد و هرچي از اين دوتا مي

دونست به همه گفت و بگذريم از بقيه ي ماجرا ها دوستيشون تموم شد و

 

چون منم قبلاً با مرجان بهم زده بودم من و اون دوتا شديم دوستاي

صميمي ( ميبينيد چه چيزايي باعث دوستي ميشه؟ من هنوزم گاهي فکر

مي کنم که چه الکي با هم دوست شديم ولي خب با هم شديم رفيق)

اين وسط زهرا هم با ما بود ولي زياد با ماها صميمي نبود ولي .......


يه روز مشاور مدرسه فرستاد دنبال من و منم رفتم توي اتاقش بهم گفت

قراره از کتاباي تغذيه ( اول مدرسه دبير زيستمون به همه ي کلاس اولي

ها داده بود) امتحال کلي برگزار بشه و از من خواست تا سوالات اونو تاي÷

کنم و منم انجام دادم يک روز قبل از امتحان سعيده و فهميه مريض شدن و

نيومدن مدرسه و چون اين نمره ي مستمر درس زيستمون بود منم نامردي

کردم و سوالارو بهشون دادم توي همين گير و دار سعيده اوني که کنارم

مي نشست فهميد و به مرضيه گفت و من مجبور شدم به اونا هم بدم و

روزي که داشتم جوابارو مي دادم زهرا هم فهميد به چند تا از بچه ها گفت

( اونيايي که اصلاً با من خوب نبودن) منم ديگه به اونا ندادم اونم نامردي

نکردن و به همه گفتن سوالات دست منه ولي من به روي خودم نياوردم.

خلاصه امتحان گرفته شد حالا سر امتحان چکاراي کرديم خودش يه طوماره

که بعداً مي گم ولي اين امتحان باعث شد من و زهرا توي راه مدرسه زياد

با هم بحث کنيم و همين صحبتا و بحث ها ( مخصوصاً که زهرا باعثش شده

بود) باعث شد من و زهرا کم کم با هم صميمي بشيم و اينطوري هرا که با

دوقلوهام دوست بود صميمي تر شدن و ............... شديم 4 تا الکي

خوش.

حالا تازه با هم دوست شديم اگه بدونيد چه کارا که نکرديم ............... فعلاً

تا بعد...

 

نوشته شده توسط رویا در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 11:8 | لینک ثابت |

من و سعیده و مرجان و مرضیه

من دوباره آپيديم:


مرضيه و مرجان دوساله بودن و به خاطري كه سال  قبل هم خودش و

مرضيه توي يه كلاس بودن خيلي خوب همديگرو مي شناختند، مرضيه بر

خلاف پرشر وشوري مرجان دختر آرومي بود.

رفتار و اخلاق مرجان با ما و بقيه بچه ها خوب بود ولي كم كم متوجه شدم

مرجان اوني كه نشون مي ده نيست، دختر دو رويي بود مثلاً يكي از كاراش

كه منو حسابي عصباني مي كرد اين بود كه وقتي توي كلاس بوديم و

مرضيه هم پيشمون بود حسابي از مرضيه تعريف مي كرد ولي همين كه

زنگ مي خورد دست منو و سعيده رو مي گرفت و مي برد تو حياط و مي

گفت زود بريم تا مرضيه نياد و حسابي پشت سرش ازش بد گويي مي

كرد. و خيلي ديگه از اين حرفا و آخر بعد از يك هفته من از اون دوتا سعيده و

مرجان جدا شدم مرضيه هم كه خيلي وقت پيش از ماها جدا شده بود.

وقتي مرجان  فهميدن كه من با اون نيستم گريه و زاري راه انداخت كه چرا

ازش جدا شدم و بچه هاي كلاس رو انداخت جلو تا من دوباره باهاش

دوست باشم و از اين حرفا ولي كار از كار گذشته بود و وقتي سعيده علت

اين كارو پرشسيد و من اون چيزي رو كه مي دونستم بهش گفتم كم كم از

مرجان جدا شد چون مي گفت من حالا مي شناسمش( و همه ي اينا

موقعي رخ داد كه من و سعيده و فهميمه زياد ميانه ي خوبي با هم

نداشتيم و اين دوتا با يكي از بچه هاي كلاس به نام سمانه دوست بودن

چون من الان با سمانه مشكل دارم حرفي نمي زنم در مورد اخلاقش فقط

همين رو بگم كه كاردذ و پنير بوديم با هم زهرا هم طبق معمول با هم مي

رفتيم و با هم بر مي گشتيم مدرسه) مرجان وقتي ديد تنها شده با سعيده

و فهيمه طرح دوستي ريخت و شد دوست اونا. من و سعيده و مرضيه هم

شده بوديم سه تا دوست خوب ( هنوز كه هنوزه من و مرضيه و سعيده در

حالي كه خيلي از هم دوريم هنوزم دوستيم و هر وقت همديگرو مي بينيم

حسابي خوشحال مي شيم) روزها به همين منوال مي گذشت و ما بيشتر

با مدرسه آشنا مي شديم. من به خاطر اينكه از دوستام و شهري كه

دوستش داشتم جدا شده بودم وضع درسيم افتضاح بود مرضيه درسش بد

نبود مخصوصاً اينكه سال دومي بود كه داشت اول  رو مي خوند( آخه فقط

رياضي رو افتاده بود) سعيده وضعش از منم بدتر بود. دو قلو ها هم درسش

هر چی بود از ماها بهتر بود و زهرا هم وضع درسيش بد نبود ولي تعريفي

هم نداشت. می گن یکی از یکی دیگه بدترااا ماها بودم

 


 

نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 14:17 | لینک ثابت |

اولین دوستی
ما دوباره اومدیم

کم کم من با چند تا از بچه های کلاس دوست شدم ....سعیده کسی بودد

که بغل دست من می نشست و مرضیه  و مرجان هم نیمکت جلویی می

نشستند به خاطری که نزدیک هم بودم کم کم با هم دوست شدیم  اما

هیچ کدوم نمی دونستیم که دو سه هفته ی دیگه چی می خواد بشه

ولی به هر حال دوستایی بودم که فقط زنگ های تفریح با هم بودیم و سر

کلاس هوای همدیگرو داشتیم   سعیده و فهیمه دو قلو ها هم پشت سر

من و سعیده می نشستند و زهرا ردیف اول رو به روی نیمکت ما اخه ما

ردیف وسط می نشستیم.

این مطلب ادامه داره ولی الان باید برم چون  یه کار فوری پیش اومده تو

پست بعدی بقیشو می نویسم آخه امروز شانسی  آپ شدم و همین جا

دارم تایپ می کنم فعلاْ بای

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 18:52 | لینک ثابت |